یکپارچه‌سازی /yekpɒːrtʃæsɒːziː/ Noun

English
integration
العربية
تكامل

Example

  • یکپارچه‌سازی نیروی کار جدید در فرهنگ سازمانی، اولویت ماست. (ادغام / پیوستگی / همسویی)
  • The integration of new staff into the company culture is a priority.
  • در محیط کار، «یکپارچه‌سازی» بسیار رایج است.