تاب آوردن /tɒːb ɒːvɑːrdæn/ Verb
- English
- cope
- Deutsch
- klarkommen
Example
- به مرحلهای رسیدم که دیگر نتوانستم [از پسِ کار برآمدن] — دیگر توانِ [تحمل کردن] نداشتم.
- I got to the stage where I wasn't coping any more.
- این ساختار 'نتوانستن' نشاندهنده از دست دادن توانایی است.