پسرعمو / دخترعمو (و سایر مشتقات) /pesær-æmuː/ /doxtær-æmuː/ Noun
- English
- cousin
- Deutsch
- cousin/cousine
Example
- او دخترعمویِ (پسر/دختر عمو / پسر/دختر دایی / پسر/دختر خاله) من است.
- She's my cousin.
- در فارسی، جنسیت و نسبت دقیق (عمو، دایی، خاله، عمه) باید مشخص شود.