خواب /xɒːb/ Adjective

English
asleep
Ελληνικά
Κοιμάμαι

Example

  • صبر کردم تا همهٔ آن‌ها کاملاً «خواب» بودند. (در خوابِ عمیق)
  • I waited until they were all fast asleep.
  • استفاده از «کاملاً» یا «حسابی» برای تأکید بر عمق خواب رایج است.