معما /moʕæmmɒː/ Noun

English
conundrum
Ελληνικά
Δίλημμα

Example

  • سیاستمدار با یک **معمای دشوار** (گرفتاری / بن‌بست / مسئله) در مورد سیاست جدید روبرو شد.
  • The politician faced a difficult conundrum regarding the new policy.
  • استفاده از «با» برای نشان دادن مواجهه با چالش، بسیار رایج است.