عبور کردن /obur kær dæn/ Noun

English
cross
English
cross

Example

  • من یک صلیب روی نقشه کشیدم تا محل هتل را نشان دهم.
  • I've put a cross on the map to show where the hotel is.
  • استفاده از 'صلیب' برای نشانه‌گذاری روی نقشه رایج است.