احساس /ehsɒːs/ Noun

English
feeling
English
feeling

Example

  • او پس از اجرا، حسی از شادیِ فراوان را تجربه می‌کرد (تجربه کردن / داشتن / احساس کردن).
  • She had a feeling of immense joy after the performance.
  • «شادی فراوان» لحنی گرم و صمیمی دارد.