فعالیت /fæʕɒːliːjæt/ Noun

English
activity
English
activity

Example

  • ما برای آخر هفته فعالیت‌های سرگرم‌کننده زیادی برنامه‌ریزی کرده‌ایم.
  • We have many fun activities planned for the weekend.
  • در فارسی، 'برنامه‌ریزی' نشان‌دهنده نظم و اهمیت به اوقات فراغت است.