خارجی /xɒːredʒiː/ Noun

English
foreigner
English
foreigner

Example

  • اینکه من یک غریبه بودم، یک نقطه ضعف بزرگ محسوب می‌شد.
  • The fact that I was a foreigner was a big disadvantage.
  • استفاده از 'غریبه' در اینجا صمیمی‌تر از 'بیگانه' است.