تحمل کردن /tæhæmmol kær dæn/ Verb
- English
- endure
- English
- endure
Example
- آنها مجبور بودند برای آمدن نوبتشان به دادگاه، انتظار طولانی را تاب بیاورند.
- They had to endure a long wait before the case came to trial.
- استفاده از «تاب آوردن» حس مقاومت فعال را منتقل میکند.