عکس /æks/ Noun

English
photo
فارسی
عکس

Example

  • من یک عکسِ مادربزرگم را روی میز کارم نگه داشته‌ام. (عکس / تصویر / نگاره) — این عکس یادگاری است.
  • I keep a photo of my grandmother on my desk.
  • «عکس» رایج‌ترین و خنثی‌ترین واژه است.