براق /bærɒːq/ Adjective

English
shiny
فارسی
براق

Example

  • او نقره‌ها را جلا داد تا **براق** شوند.
  • She polished the silver until it was shiny.
  • استفاده از فعل «جلا دادن» برای ایجاد این حالت رایج است.