برهم‌زدن /bær.hæm.zæ.dæn/ Verb

English
disrupt
فارسی
برهم‌زدن

Example

  • باران سنگین، کنسرت فضای باز را **برهم زد** — از: به هم ریختن / مختل کردن / خلل وارد کردن.
  • The heavy rain disrupted the outdoor concert.
  • برهم زدن در اینجا حس گرم و فوری دارد.