به‌سختی /be.sæx.tiː/ Adverb

English
barely
فارسی
به‌سختی

Example

  • او توانست متن ریز را به سختی [به سختی / به زحمت / تقریباً] بخواند.
  • He could barely read the small print.
  • تأکید بر تلاش زیاد برای انجام عمل خواندن.