دردسر /dærd-e-sær/ Noun

English
trouble
فارسی
دردسر

Example

  • ما برای استخدام نیرو برای شیفت شب، **زحمت می‌کشیم** (دردسر / گرفتاری / مصیبت)؛ این روزها نیروی کار کم است.
  • We have trouble getting staff for the night shift.
  • کشیدن زحمت رایج‌ترین ساختار برای 'having trouble' است.