حل کردن /hæl kær.dæn/ فعل

English
solve
فارسی
حل کردن

Example

  • تلاش‌هایی برای حل کردن [رفع کردن / پاسخ دادن] معضل دفع زباله در جریان است.
  • Attempts are being made to solve the problem of waste disposal.
  • «معضل» بار سنگین‌تری از «مسئله» دارد.