ایستادن /iːstɒːdæn/ Verb

English
stand
فارسی
ایستادن

Example

  • او آن‌قدر ضعیف بود که نتوانست [ایستادن / برجا بودن / قرار داشتن] کند.
  • She was too weak to stand.
  • در اینجا، ایستادن به معنای حفظ تعادل فیزیکی است.