خسته /hoːsælæʔæm sæɾ ræfte/ AdjectiveEnglishboredفارسیخستهExampleحالت چهرهی او نشان از کسالت داشت.There was a bored expression on her face.در فارسی، «کسالت» بار ادبیتری نسبت به «بیحوصلگی» دارد.