مشارکت /moʃɒːɾekæt/ Noun

English
involvement
فارسی
مشارکت

Example

  • مشارکتِ او در این پروژه حیاتی بود. (اشتراک / دخالت / هم‌بستگی) — از: Her involvement in the project was crucial.
  • Her involvement in the project was crucial.
  • در اینجا «مشارکت» بار مثبت و سازنده دارد.