مبارز /mobɒːrez/ Adjective

English
militant
فارسی
مبارز

Example

  • گروه‌های رزمنده (ستیزه‌جو / جنگاور) تظاهرات گسترده‌ای در مرکز شهر سازمان دادند.
  • The militant groups organized a massive protest downtown.
  • استفاده از 'رزمنده' در اینجا بار معنایی مبارزه مسلحانه را دارد.