مداوم /moˈdɒːvem/ Adjective
- English
- continuous
- فارسی
- مداوم
Example
- بهبودی پس از حادثه یک فرایند **پیوسته** خواهد بود که ممکن است چند ماه طول بکشد.
- Recovery after the accident will be a continuous process that may take several months.
- اینجا پیوستگیِ فرایند مهم است، نه صرفاً تکرار.