شکسته /ʃekæste/ Adjective

English
broken
فارسی
شکسته

Example

  • شیشهٔ پنجره در اثر باد شدید **شکسته شد**.
  • The window was broken during the storm.
  • استفاده از فعل 'شکستن' برای حالت انفعالی رایج است.