ملزم دانستن / اجابت کردن /molzæm dɒːnɛstæn/ Verb
- English
- oblige
- فارسی
- ملزم دانستن / اجابت کردن
Example
- شرایط او را به فروش خانه [وادار کردن / مجبور ساختن / ملزم نمودن] بود.
- Circumstances obliged him to sell the house.
- در اینجا، «وادار کردن» بار معنایی قویتری از اجبار بیرونی دارد.