زبان /zæbɒːn/ Noun

English
tongue
فارسی
زبان

Example

  • او زبانش را به هم زد تا توجه‌شان را جلب کند.
  • He clicked his tongue to attract their attention.
  • در اینجا «زبان به هم زدن» یک حرکت رایج است.