تاب آوردن /tɒːb ɒːvɑːrdæn/ Verb

English
cope
日本語
乗り越える

Example

  • به مرحله‌ای رسیدم که دیگر نتوانستم [از پسِ کار برآمدن] — دیگر توانِ [تحمل کردن] نداشتم.
  • I got to the stage where I wasn't coping any more.
  • این ساختار 'نتوانستن' نشان‌دهنده از دست دادن توانایی است.