درمان /dærmɒːn/ Noun

English
remedy
日本語
解決策

Example

  • وقتی مخزن مسدود شد، تنها **چاره‌ی** کار، پاک‌سازی کل سیستم بود. (چاره / راهکار / تدبیر)
  • When the reservoir becomes blocked, the only remedy lies in cleaning the entire system.
  • در اینجا 'چاره' بار معنایی سنگین‌تری از یک راه‌حل ساده دارد.