دوراهی /doːrɒːhiː/ Noun

English
dilemma
日本語
ジレンマ

Example

  • او در دوراهیِ [انتخاب کردن / نپذیرفتن] بود: حقیقت را بگوید و شغلش را از دست بدهد، یا سکوت کند و عذاب وجدان بگیرد.
  • She faced a dilemma: tell the truth and lose her job, or stay silent and feel guilty.
  • استفاده از «دوراهی» حس انتخاب اجباری را بهتر منتقل می‌کند.