سخت /sæxt/ Adjective

English
difficult
日本語
難しい

Example

  • به داوران مسابقه وظیفه‌ای بسیار دشوار (سنگین / طاقت‌فرسا) محوّل شد.
  • The competition judges were given a very difficult task.
  • استفاده از 'محوّل شدن' بار رسمی‌تری به جمله می‌دهد.