کشاورزی /kæʃɒːvæɾziː/ NounEnglishfarming日本語農業Exampleاو در مزرعهی لبنیات بزرگ شد و عاشق کشاورزی [کِشت / زراعت / برداشت] است.She grew up on a dairy farm and loves farming.کشاورزی بار کلیتری دارد و شامل دامداری هم میشود.