منزوی /monzæviː/ Adjective

English
isolated
Polski
odizolowany

Example

  • آن‌ها در یک خانه‌ی ییلاقیِ **دورافتاده** زندگی می‌کنند.
  • They live in an isolated farmhouse.
  • تأکید بر فاصله فیزیکی و دوری از مرکز.