سختی /sæx.tiː/ Noun

English
difficulty
Polski
trudność

Example

  • او در یافتن واژگان درست با **دشواری** روبه‌رو بود.
  • He had difficulty finding the right words.
  • استفاده از 'روبه‌رو بودن' به جای 'داشتن' بسیار رایج است.