فرمانده /færmɒːndɛ/ Noun

English
commander
Polski
dowódca

Example

  • فرماندهٔ میدان، دستور عقب‌نشینی تاکتیکی را صادر کرد.
  • The field commander ordered a tactical retreat.
  • استفاده از «فرماندهٔ میدان» بسیار رایج و طبیعی است.