قضاوت /ɢezɒːˈvæt/ Noun

English
judgement
Polski
osąd / rozsądek

Example

  • او در مدیریت مشتری سخت‌گیر، **قضاوتِ** شایسته‌ای نشان داد. (قضاوت / داوری / حکمیت) — او در مدیریت مشتری سخت‌گیر، **رأیِ** شایسته‌ای نشان داد.
  • She showed great judgement in handling the difficult client.
  • استفاده از 'قضاوت' در اینجا بسیار رایج و فاخر است.