رضایت /rezɒːjæt/ Noun

English
satisfaction
ไทย
ความพึงพอใจ

Example

  • او از داوطلب شدن در پناهگاه، رضایتِ خاطرِ فراوانی کسب کرد. (خشنودی / قناعت / آسودگی)
  • She gained immense satisfaction from volunteering at the shelter.
  • استفاده از «خاطر» لحن را گرم و شخصی می‌کند.