احساس کردن /æhˈsɒːs kærˈdæn/ Verb
- English
- feel
- 中文
- 感觉
Example
- سفر با اتوبوس باعث شد که حالم بد شود (باعث شد که احساس ناخوشی کنم / به من دست داد که ناخوشم).
- The bus ride made me feel sick.
- در فارسی، برای بیماری یا حالت ناخوشایند، «حالم بد شد» رایجتر است.